روزنامه اصفهان زیبا
زمان انتشار: پنجشنبه ۱۷ مردادماه ۱۳۹۲
روزنامه اصفهان زیبا، شماره ۱۸۸۷، صفحه هنر و ادبیات، صفحه ۱۰، ویژه نامه رسانه ،pdfمطلب
یادداشتی به مناسبت روز خبرنگار
خوشبختانه روزنامهنگار هستم!
شغل عجیب و غریبی نیست. یعنی حداقل از مربی سوسمارها و آدامسپاککن بودن خیلی معمولیتر و شناختهشدهتر است. به کشور و اقلیم خاصی هم محدود نمیشود. همه جا وجود دارد. فقط فرقش این است که بعضی جاها سختتر است و تبعات بیشتری دارد در حالی که بعضیجاها، آسانتر و معمولیتر است. ولی به هر حال واکنش مردم وقتی میگویید روزنامهنگار یا خبرنگار هستید با زمانی که بگویید معلم، مهندس یا دکتر هستید، از زمین تا آسمال فرق دارد! چه اینجا در اصفهان در جواب کسی که شغلتان را میپرسد، بگویید: «روزنامهنگار هستم» چه در پاریس به مامور ورودی نماد شارل دوگل. به هر حال شما از بقیه، متمایز خواهید بود!
آخی شما روزنامهنگارین؟!
چیزی نزدیک به 10 سال پیش وقتی تازه داشتم روزنامهنگاری را مزه مزه میکردم و آرزویم این بود که روزی جدی جدی خبرنگار باشم، فکر نمیکردم شغل عجیب و غریبی باشد و این همه واکنشهای مختلف از مردم ببینم. حالا دیگر برایم خیلی معمولی شده که عنوان شغلیام را بگویم و منتظر واکنش طرف مقابل باشم. گاهی واکنششان شبیه این است که گفته باشید: «بندباز هستم. جاهای مختلف برنامه اجرا میکنم».
موقعیت اول: شب، داخلی، یک جلسه رسمی:
من: سلام عرض میکنم، ن. ح هستم. روزنامهنگار
مرد مکث میکند، سرش را به علامت تاسف تکان میدهد. میگوید: «خدا به پدر مادرت رحم کنه!» و میرود.
موقعیت دوم: روز، داخلی، موسسه آموزش زبان:
در فرم ثبت نام کلاس آیلتز جلوی گزینه شغلی مینویسم:«Journalist»
منشی برگه را میگیرد. مشخصات را چک میکند. بعد نگاه میکند به من با تعجب میپرسد: «شغلتون چیه؟!»، جواب میدهم: «روزنامه نگارم». هیجانزده میگوید: «وای چه جالب کسی رو اینطوری ندیده بودم! منظورم اینه که روزنامهنگار باشه. چه جالب!»
موقعیت سوم: روز، داخلی، کلینیک چشم پزشکی:
کنار دستم ایستاده. در فرم آزمایش جلوی گزینه شغلی مینویسم: «روزنامهنگار». حواسش جمع است که چه مینویسم. ناگهان میگوید: «شما روزنامهنگارین؟» با لبخند جواب مثبت میدهم. میگوید: «چه جالب. وای چه خوب. من همیشه دوست داشتم خبرنگار بشم». کمی گپ میزنیم. پروندهام را خارج از نوبت میگذارد در نوبت بررسی. دفعه بعد که میرود، هنوز کامل از پلهها پایین نرفتهام که از پشت میز دست تکان میدهد. سلام و احوالپرسی میکنیم. میروم مثل 10، 11نفر دیگر، پروندهام را از میان 70،80 پرونده توی قفسهها پیدا کنم، میآید کنارم میایستد میگوید: «روش بزرگ با ماژیک نوشتهام: بررسی شود». خودش پرونده را پیدا میکند. میدهد دستم با لبخند و جواب خانمی را که پروندهاش را پیدا نمیکند، خیلی کوتاه با جمله «همونجاس. خودتون بگردین» میدهد.
حالا که بیش از 7 سال است رسماً روزنامهنگارم، میتوانم بگویم جذابتربن خصوصیت شغلیام، همین واکنشهای مردم است. واکنشهای غیرمنتظره منفی و مثبت. درست عین بندبازی است. انگار تکلیف مردم با شغل تو مشخص نیست. بعضی وقتها اصلاً نباید ریسک کنی و بگویی روزنامهنگاری، بعضی وقتها هم با افتخار و کمی شیطنت عنوان شغلیات را میگویی.
دلم برای نوشتههایم تنگ میشود!
مسئله دوم، نوشتن است. خود این پروسه نوشتن و منتشر کردن که شاکله اصلی شغل من را تشکیل میدهد هم یک جور بندبازی است. هر چیزی که بنویسید ممکن است هزار و یک جور بازخورد متفاوت داشته باشد. قاعدتاً آدم نمیتواند فقط برای دل خودش بدون توجه به یک جامعه هدف، در روزنامه بنویسد. مینویسد و انتظار یک دسته واکنشهای پیشبینیشده را میکشد. اما نکته این جاست که دامنه واکنش مخاطبان مختلف در برابر هر جمله شما هم به گستردگی واکنشهایشان در برابر عنوان شغلیتان است.
واکنشها و خوانشهایی خواهید دید که ممکن است 100 سال هم به فکرتان خطور نکرده باشند در حالی که مخاطبانتان با قطعیت شما را خطاب قرار خواهند داد و مطمئن هستند که موقع نوشتن به خوانش آنها از متن فکر کردهاید و حتی برای این که آنها چنین واکنشی نشان بدهند، آن متن را نوشتهاید. شبیه بندبازی میشوید که روی یک پا ایستاده روی طناب و اگر فقط کمی تمرکزش را از دست بدهد، حرفه و سابقهاش زیر سوال میرود. انگار نه انگار که قبل از این، 4564 بار روی طناب راه رفته، 783 بار روی طناب دوچرخهسواری کرده و 354 بار روی طناب آفتاب مهتاب زده!
جدای از همه این تردیدها، روزنامهنگاری فعل دوستداشتنیاست. تو مجبوری در یک زمان معمولاً محدود، مطلبی بنویسی. گاهی آدم اصلاً دستش به نوشتن نمیرود. پیش خودش میگوید: «نه! من از پس این یکی دیگه برنمیام». ولی اگر مجبور باشی و بنویسی گاهی بهترین مطالب عمرت میان همین مطالبی هستند که نمیخواستی بنویسی و فکر میکردی نمیشوند!
شاید باورتان نشود. گاهی دلم برای بعضی از مطالبم تنگ میشود! مثلاً ناگهان یاد یادداشتی میافتم که 3 سال پیش برای فلان مجله نوشته بودم. یاد عکسی که سال پیش برای فلان روزنامه گرفتم، دلم میخواهد بروم بنشینم پروندهای را که برای فلان ماهنامه درآوردم دوباره از اول تا آخر بخوانم. انگار هر کدامشان تکههایی از «من» بودهاند! منِ سال 85، منِ سال 88، منِ سال 92! میروم میان آرشیو سایتم میگردم، مطلب را پیدا میکنم، میخوانم و گاهی حتی باورم نمیشود که خودم نوشتمش!