شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ 14:58

گزارش جشنواره فجر- از منفی بی3 تا همکف

مجله 24
زمان انتشار: فروردین ماه۱۳۹۱، ویژه نامه نوروز ۹۱
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

زندگی و سینما در جشنواره بین المللی فیلم فجر
از منفی بی3 تا همکف

مجله 24، سینمایی، همشهری، ویژه نامه نوروز 91گاهی فصل مشترکی پیدا می‌کنند، گاهی بر هم منطبقند و گاهی هم حتی متنافرند. این سه حالتی است که می‌توانیم برای ارتباط دنیای سینما و زندگی‌هایمان تصور کنیم. بعضی‌هایمان با سینما زندگی می‌کنیم. بعضی‌هایمان هیچ ربطی هیچ وقت به دنیای سینما نداشته‌ایم و البته گاهی هم برای بعضی‌هایمان اتفاق افتاده که دست روزگار، مدتی فصل مشترکی میان ما و سینما به وجود آورده. یکی از اتفاقاتی که می‌تواند فصل مشترک‌هایی بین سینما و زندگی خیلی از ماها به وجود بیاورد، جشنواره بین‌المللی فیلم فجر است...

 یک روز میهمان جشنواره
ممکن است زن جوان علاقمند به سینمایی باشید که کارت سینما رسانه را ندارید ولی دل‌تان آنجاست؛ در سالن همایش‌های برج میلاد. تمام روز هدفون به گوش، برنامه‌هایی را که رادیوهای مختلف، به صورت زنده و غیرزنده از جشنواره پخش می‌کنند، می‌شنوید. سایت‌ها و بحث‌های حوالی فیلم‌ها را چک می‌کنید. و آن‌قدر با آدم‌های مسئول و غیرمسئول مختلف تماس می‌گیرید که بالاخره موفق می‌شوید قول یک روز میهمان جشنواره شدن را بگیرید. دو فرزند کوچک‌تان را  به خانواده‌تان می‌سپارید ، شب را در اتوبوس می‌گذرانید و صبح یک راست می‌روید سینما رسانه...

زیر باران شاترها
ممکن است مرد جوانی باشید که برای سینما می‌نویسد. هر روز از کرج تا ایستگاه سرویس‌های هفت تیر می‌آیید. ساعت 9 صبح سوار ون‌های سینما رسانه می‌شوید تا بتوانید به اولین فیلم که ساعت 10 اکران می‌شود، برسید. فیلم می‌بینید، در نشست‌ها شرکت می‌کنید، درباره فیلم‌هایی که دیده‌اید، صحبت می‌کنید و بعد با آخرین سرویس قبل از ساعت 11، برمی‌گردید...

یک لبخند ساده بعد از یک روز فیلم دیدن
ممکن است زن میان‌سال منتقدی باشید، که سینما بخش مهمی از زندگی‌تان است، بخشی که انرژی و زمان‌تان را برایش می‌گذارید اما هنوز قابلیت این را ندارد که تنها منبع ارتزاق‌تان باشد. زن میانسال سینمادوستی باشید که همه می‌توانند دخترک ده ساله شاد و بازیگوش درونش را ببینند مخصوصاً وقتی با عجله چند دقیقه قبل از این که چراغ‌های سالن را خاموش کنند، می‌رسید...

به یاد گاو مش حسن
می‌توانید دختر جوان روزنامه‌نگاری باشید و کارهای‌تان را طوری تنظیم کنید که بتوانید چند روزی در بطن جریان پر سر و صدایی به نام جشنواره بین المللی فیلم فجر باشید هر چند ته دل‌تان، ترجیح می‌دادید کارت جشنواره تئاتر یا موسیقی فجر را داشتید. روز اول جشنواره، سرویس را پیدا نمی‌کنید، ده هزار تومان پول تاکسی می‌دهید تا بتوانید برای دیدن تلفن همراه رئیس جمهور به موقع در سینما رسانه باشید. می‌رسید به سالن همایش‌های برج میلاد؛ چند دقیقه...

 ... یاد می‌گیرید که سوال پرسیدن در نشست‌های مطبوعاتی فیلم‌ها، اصلاً کار سختی نیست. می‌توانید بروید در صف خبرنگاران پشت تریبون قرار بگیرید، کارت بزنید تا مشخصات شما و نام رسانه‌تان در مانیتور برای حضار نمایش داده شود و بعد به بهرام عظیمی بگویید:« فقط می‌خواستم بگم متاسفم» و از سالن خارج شوید.

در سکوت
حضور در جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، برای خیلی‌ها جذاب است؛ چه حضور رسانه‌ای و چه حضور سینمادوستی. می‌توانید از فرصت‌های کوتاه کنار میز چای-نسکافه-شیرینی استفاده کنید و با همکاری که همیشه فقط نوشته‌هایش را خوانده‌اید، گپ بزنید. می‌توانید به غرفه‌های رادیوها، مجلات و روزنامه‌های مختلف سر بزنید و با رسانه‌ای‌ها صحبت کنید.

حتی می‌توانید فقط تماشاگر تمام این جنب و جوش‌های رسانه‌ای-سینمایی باشید. از کنار مانی حقیقی رد شوید و نگویید که چه قدر بازی‌ها و فیلمش را دوست داشته‌اید. خیلی ساده در سکوت و تنهایی فیلم ببینید، در نشست‌ها شرکت کنید، در وقت‌های اضافه، میزی پیدا کنید و صندلی‌تان را رو به منظره کوه‌های پر از برف و ساختمان‌های کوتاه و بلند بگذارید، لپ‌تاپ‌تان را روشن کنید و سعی کنید میان آنهمه سروصدا، چیزی بنویسید.

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ 19:7

مجله 24- فیلم دیدن در سینماهای اتوبوسی!

مجله 24
زمان انتشار: اسفند ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141


داماد خجالتی یا ورود آقایان ممنوع؟!

باید تا آخر روی صندلی‌تان بنشینید. چاره‌ی دیگری ندارید. نه! مجبور نیستید فیلم را ببینید ولی خب نمی‌توانید هم از روی صندلی بلند شوید و سینما را ترک کنید. فیلم را هم شما انتخاب نمی‌کنید و تا وقتی شروع می‌شود، نمی‌دانید چه فیلمی است. اگر فیلم را به هر دلیل، دوست نداشته باشید یا حس فیلم دیدن در آن لحظه نداشته باشید، فقط می‌توانید روش‌های مختلفی برای انکار کردن فیلمی که در حال پخش شدن است، پیدا کنید. می‌توانید چشم‌هایتان را ببیندید. هدفون بگذارید و صدای موسیقی را تا آنجایی که می‌شود بلند کنید. آن قدر که دیالوگ‌‎ها میان موسیقی گم شوند.

وقتی برای سفرهای بین شهری‌تان اتوبوس را انتخاب می‌کنید، یک بلیط اکران اتوبوسی هم نصیبتان می‌شود. یعنی این که می‌توانید چیزی حدود دو ساعت از مسیر را با فیلمی که راننده یا کمک راننده برایتان انتخاب کرده، بگذرانید. و خب این سینماهای سیار محاسن و معایب و طرفداران و مخالفان خودشان را هم دارند.

هیچ کدوم به درد نمی‌خورند
«اگه فیلمش خنده‌آور باشه و زیاد دختر و پسری نباشه، ما راضی‌تریم. چون بعضی فیلما عاشقانه‌ان. ما خودمون معذب می‌شیم برای مسافرا بگذاریم. قصدمون خوش بودن مسافره. بعضی‌ها می‌گن نذار. ما می‌گیم: بقیه‌ی مسافرا می‌خوان ببینن. شما بلندگوی بالای سرتو قطع کن.»

همه چیز به مسئول امور فرهنگی بستگی دارد!
هوشمند حسینی، پزشکی است که برای گذراندن طرحش به یکی از روستاهای جنوب ایران اعزام شده است، او که دل خوشی از این اکران‌های اتوبوسی ندارد، تعریف می‌کند که:«یک پدیده‌ی جالب توی آن مسیر این بود که بعضی از مسافران گرامی، مثل توی خانه، کف اتوبوس دراز می‌کشیدند و فیلم می‌دیدند. یا این که سر فیلم‌هایی که من خون خونم را می‌خورد تا تمام شود، بغل دستی، تخمه می‌خورد و قاه‌قاه می‌خندید. جالب بود که این مسائل اصلا توی مسیر برگشت، برایم مهم نبود. چون داشتم برمی‌گشتم خانه. اما مسیر رفت ...

بدون فیلم و خوراکی!
هشت صبح که در لیژ بلژیک، سوار اتوبوسی به مقصد پاریس بشوید، چیزی بیشتر از 6 ساعت بعد در یکی از ایستگاه‌های شلوغ پاریس از اتوبوس پیاده می‌شوید. مثل اینجا هم نیست که کمک راننده‌ بیاید جعبه‌های حاوی خوراکی بدهد دستتان یا برایتان فیلم بگذارد. در شهرهای بین راه معطل می‌شوید چون اتوبوس باید پر شود. آدم‌هایی از نژادها و سن‌های مختلف سوار می‌شوند که هر کدام، راه خودشان را برای سرگرم شدن و فراموش کردن این مسافت چند ساعته دارند. خلاصه این که اگر کتاب‌خوان الکترونیکی، موبایل، لپ‌تاپ، پخش‌کننده‌ی صوتی یا حتی کتاب و روزنامه‌ی خودتان را نبرده باشید، حسابی دلتان برای اتوبوس‌های داخلی با همان خوراکی‌ها و فیلم‌های خاص‌شان تنگ می‌شود!

افشین الف تجربه‌های زیادی در سفرهای داخلی و خارجی دارد. وقتی سراغ اکران‌های اتوبوسی را از او بگیرید، می‌گوید:«...

باید قسمت بشه!
محسن کلیوند، راننده‌ی ایران پیماست. وقتی از معیارهایش برای انتخاب فیلم‌ها بپرسید، می‌گوید:« من خودم شخصا خیلی به سینما علاقه دارم. مرتب فیلم‌های روز را دنبال می‌کنم. کارگردان و بازیگران و محتوای فیلم هم برایم مهمن. بالاخره اینجا یک مکان عمومی است و خیلی فیلم‌ها را هم نمی‌گذارند پخش کنیم. فیلم‌های خوب و سرگرم‌کننده و طنز را انتخاب می‌کنم که به مسافر در این چند ساعت، خوش بگذره.»

... می‌گوید:« تا حالا ورود آقایان ممنوع را خیلی دوست داشتم. عطاران را از زمانی که توی ساعت خوش بود، می‌شناسمش. هم کارگردان خوبیه هم بازیگر خوبی. من فوق‌العاده قبولش دارم. طنزهایش نمونه‌اند. خود من بازیگری را خیلی دوست دارم و دوست دارم که به جمع‌شون بپیوندم. یک بار هم تست دادم اما نشد. باید قسمت بشه.»

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ 11:28

پروانه، نفسی تازه کن!

مجله 24
زمان انتشار: دی ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

گزارشی از بیست و پنجمین جشنواره بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوان اصفهان
پروانه، نفسی تازه کن!

مجله 24- دی ماه 90حنا 8 ساله است. مادر حنا حدوداً سی ساله به نظر می‌رسد و من 25 ساله‌ام. حالا ما سه نفر دور هم جمع شده‌ایم که درباره‌ی یک نقطه‌ی مشترک حرف بزنیم. نقطه‌ی مشترکی که به سینما ربط دارد. سینما؛ موضوعی که برای هر کدام‌مان به نوعی مهم است.

حنا شریعتی امسال کوچکترین داور بیست و پنجمین جشنواره بین‌المللی فیلم کودک و نوجوان اصفهان بوده. مریم وفایی، مادر حنا، تجربه‌ی سه دوره داوری همین جشنواره را در نوجوانی‌اش داشته و من، آرزوی دست نیافتنی کودکی‌ام داور جشنواره فیلم کودک و نوجوان اصفهان شدن، بود...

از حنا نظرش را درباره‌ی جشنواره و تجربه‌ای که در این مدت پیدا کرده می‌پرسم. فکر می‌کند. خیلی فکر می‌کند. مادرش بی‌صبرانه می‌گوید: «همونارو که توی دفتر خاطراتت نوشتی من دیروز خوندم، بگو به خاله.» حنا به مادرش نگاه می‌کند و با جدیت و تعجب می‌پرسد:«خوندیشون؟!» مادرش می‌خندد:« واای ببخشید. داشتم اتاقتو مرتب می‌کردم، دیدم. خوندم. دیگه این کارو تکرار نمی‌کنم. ببخشید.» هر سه می‌خندیم. بیشتر از همه، حنا می‌خندد همان طور متعجب و دوست داشتنی.

پاریس تا پاریس
حنا و بقیه‌ی داوران کودک و نوجوان جشنواره امسال، فیلم «پاریس تا پاریس» محمدرضا لطیفی را به عنوان بهترین فیلم جشنواره انتخاب کرده‌اند. انتخابی که برای ما بزرگترها عجیب بود. چون فکر می‌کردیم پاریس تا پاریس بیشتر از این که برای بچه‌ها باشد، درباره‌ی بچه‌هاست.
ما خبرنگاران...

شیرتو شیر
شیر ‌‌‌‌تو شیر داستانی بود از هوشنگ مرادی کرمانی که ابراهیم فروزش آن را برای کودکان ساخته بود. داستان امیرعلی، پسربچه‌ای است که مادرش را در بدو تولد از دست داده و  پدرش برای بزرگ کردن او مجبور شده دست به دامن زنان روستا شود تا او را شیر بدهند و حالا امیرعلی نوجوان، مادران، برادران و خواهران زیادی دارد که انتظارات زیادی از او دارند. دردسرها و اتفاقاتی که برای امیرعلی می‌افتد، داستان فیلم را...

دنیای رنگی و موزیکال آهوی پیشونی سفید
یکی از فیلم‌های موزیکال و پررنگ و لعاب جشنواره‌ی امسال، «آهوی پیشونی سفید» بود. فیلمی به کارگردانی جواد هاشمی، با بازی امین حیایی، گوهر خیراندیش، امین زندگانی، محمدرضا شریفی نیا، نیلوفر خوش خلق، امیر غفارمنش و ترلان پروانه. فیلمی پر از موسیقی و رنگ که به عنوان «بهترین فیلم از نگاه تماشاگران» هم شناخته شد. 
ترلان پروانه امسال هم پروانه‌ی زرین بهترین بازیگر دختر نوجوان جشنواره را دریافت کرد؛ بازیگر سیزده ساله‌ای که شصت و یک فیلم ...

لطفاً واحد تثبیت جشنواره را پاس کنید!
اگر از رسول صدرعاملی که امسال جزو داوران بیست و پنجمین جشنواره بین‌المللی فیلم کودک و نوجوان اصفهان بود، بپرسید سینما چه قدر در زندگی کودکان و نوجوانان امروز ما اثر دارد و چه قدر باید موثر باشد، می‌گوید:« اساساً نشانه‌ی اقتدار هر مملکتی، کشوری، جامعه‌ای، الان دیگر قدرتمندی و ابراز وجود در عرصه رسانه‌ای است. و سینما...

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی

مجله 24
زمان انتشار: آذر ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

به تماشای یه حبه قند در یزد و اصفهان

تاب می‌خوری، سیب می‌چینی، پسند می‌شوی

هوا آفتابی‌ست؛ آفتاب پاییزی، آسمان آبی با تکه‌های ابر. ساعت از 2 ظهر گذشته و چهارباغ خلوت و دوست داشتنی‌تر است. بوی پاییز می‌آید.

قدم می‌زنی، صدای برگ‌ها زیر پایت و صدای سهیل نفیسی در گوش‌ات:«آن که می‌گوید دوستت می‌دارم/ خنیاگر غمگینی است/ خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است/ ای کاش عشق را زبان سخن بود/ هزار کاکلی شاد در چشمان توست/ هزار قناری خاموش در گلوی من/ هزار کاکلی شاد...»

قدم می‌زنی و لبخند. پیش از این که وارد سالن تاریک سینما شوی، آسمان ابری بوده و باران پاییزی نرم نرم آن‌قدر که هوس چتر نکنی، باریده. از سالن که بیرون می‌آیی اما باران نیست. آسمان آفتاب نرمی دارد و حس خوب دیدن «یه حبه قند» تنها، درست رو به روی پرده و در یک سالن خلوت و ساکت، روزت را ساخته، به روزت رنگ داده.

 با پسند، تاب خورده‌ای، تاب خورده‌ای. سیب چیده‌ای. خندیده‌ای، بغض کرده‌ای و فکر...

برای یه حبه قند نمی‌شود پرسید: «باید دید یا نباید دید؟» اما می‌شود پرسید:« کی؟ کجا؟ با کی؟ چه طوری؟ و چند بار باید دید؟» و خب حتماً همه‌ی این سوالات را از خودت پرسیده‌ای که بلند می‌شوی می‌روی یزد. تا فیلم را اولین بار در این شهر و در جلسه‌ی نمایش و نقد و بررسی که نبی بهرامی و دوستانش در کانون فیلم و عکس دانشگاه یزد ترتیب داده‌اند، ببینی.

پسند می‌شوی

یزد، صفائیه، سینما تک. چند دقیقه‌ای از ساعت 4 بعداز ظهر گذشته. چند ده نفر هنوز جلوی سالن ایستاده‌اند به امید این که شاید بتوانند بلیطی پیدا کنند یا اجازه‌ی ورودی، اما سالن 500 نفره‌ی سینما تک پر است. همان دو روز اول، همه‌ی بلیط‌ها فروخته شده و حالا فقط چند صندلی از دو ردیف اول برای میهمانان ویژه خالی است. راهنمایی‌ات می‌کنند که روی صندلی ردیف دوم در گوشه‌ی سمت راست سالن بنشینی. مهمان‌ها دارند وارد می‌شوند و تو داری آهسته آهسته «پسند» می‌شوی. قربان صدقه‌ی خواهرزاده‌هایت می‌روی، می‌خندی، هدیه‌‍ات را باز می‌کنی، گوشی‌ات زنگ می‌زند و سینما به صدای آهنگش، می‌خندد. 

... همه چیز رنگی‌تر می‌شود. تاب می‌خوری. تاب می‌خوری. سیب را که می‌چینی سینما برایت دست می‌زند، سوت می‌کشد، می‌خندد.

 چراغ را برمی‌داری زیر چادر، می‌دوی دنبالش. مشکی می‌پوشی. می‌نشینی سر سفره. کنار خانواده‌ات. برق رفته. همه خوابند. برق می‌آید. تو بیداری. بلند می‌شوی راه می‌افتی توی خانه. تک تک اعضای خانواده‌ات را نگاه می‌کنی. همه خوابند. چراغ‌ها را یکی یکی خاموش می‌کنی. صدای موسیقی:« به سوی تو، به شوق کوی تو، به طرف کوی تو، سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی...» پسند می‌خندد. تو می‌خندی. تمام می‌شود و موسیقی... 

موسیقی لهجه‌ها برای فیلم‌ها

برای اولین بار است که دارند پشت صحنه‌ی فیلم را نشان می‌دهند. این را مجری می‌گوید و فیلم شروع می‌شود...

سعید پورصمیمی می‌گوید:« فکر می‌کنم با مسئله‌ی لهجه هنوز دارد با سوتفاهم برخورد می‌شود. من تجربه‌ی زیادی در لهجه‌ها دارم. فیلم‌های به لهجه کرمانی، آبادانی، لری، گیلکی و... کار کرده‌ام. زبان در نمایش دو کاربرد دارد. کاربرد اول، گفتن مطلب و پیشبرد داستان است. و کاربرد دوم، موسیقی نمایش. مثلاً وقتی یک موسیقی به زبان دیگر گوش می‌دهید. خواننده می‌خواند و لذت می‌برید در حالی که ممکن است اصلاً ندانید چه می‌گوید...

تمام امکانات سینمای ایران توی تهرانه 

سینما تک یزد، بیشتر پاتوق دانشجوهاست چون نزدیک خوابگاه و دانشگاه است. احسان شوق الشعرا، مدیر پردیس تک می‌گوید:« تک، اولین پردیس خارج از تهران است. دو سال پیش افتتاح شده با 5 سالن که 3 تا فعالند و دو تای دیگر منتظر آپارات. سالن‌ها همه صدای دالبی دارند. و هر 5 سالن، ممتازند فقط تعداد صندلی‌هایشان از 150 تا 500 متغیر است...

نمی‌شود از همه‌ی 500 نفری که آمده‌اند در این سئانس یه حبه قند را دیده‌اند، سوال پرسید اما از چند نفرشان که بپرسید، می‌گویند:«همین که خیلی به جزئیات دقت کرده بودن، عالی بود. قشنگ نشون داده بودن خانواده ایرانی را... این که پشت صحنه را دیدیم و صحبت‌های بعدش خیلی روی نظرمان نسبت به فیلم تاثیر داشت. دوستام قبلاً فیلم را دیده بودیم و هر کداممان یک نظری داشتیم. حالا نظراتمان شبیه هم شده... ما سه تا اصفهانی هستیم. یزد دانشجوییم. به نظر ما که لهجه‌ی یزدی را می‌شنویم، لهجه‌ها خوب بود.»

اگر بپرسی کجای فیلم را خیلی دوست داشته‌اند، ممکن است سکانس‌هایی را بگویند که تو ندیده‌ای!...

«خیلی عالی بود. لهجه هم به نظر من که یزدی نیستم، درست بود...

«یه مدت بود همه‌ی فیلم‌ها فرهنگ بالانشین‌های تهرانی را نشون می‌دادن...

«تمام امکانات سینمای ایران توی تهرانه...

اگر کمی بگردید، ممکن است با مریم رو به رو شوید که بگوید:«خب الان خانواده‌های یزدی این همه سنتی نیستند و همه چیز این همه رنگ و لعاب نداره. من به عنوان یک یزدی فیلم را دوست داشتم...

سینما نقش پررنگی در زندگی مرضیه صادقی، دارد. ابتدای جلسه پرسش و پاسخ، نقدی در مورد فیلم می‌خواند و مدیریت جلسه را برعهده دارد. بعد از جلسه می‌گوید:«...

برای یه حبه قند نمی‌شود پرسید: «باید دید یا نباید دید؟» اما می‌شود پرسید:« کی؟ کجا؟ با کی؟ چه طوری؟ و چند بار باید دید؟» و خب حتماً همه‌ی این سوالات را از خودت پرسیده‌ای که دفعه‌ی دوم، تنها می‌روی می‌نشینی روی آن صندلی وسط ردیف دوم از آخر سینما سپاهان، و همراه یازده نفری که تو حضورشان را خیلی احساس نمی‌کنی، یه حبه قند را می‌بینی.

 سهیل نفیسی می‌خواند:« امشب تو شهر چراغونه. خونه‌ی دیوا داغونه. مردم ده مهمون مان. با دامب و دومب به شهر میان. داریه و دنبک می‌زنن. می‌رقصن و می‌رقصونن. غنچه‌ی خندون می‌ریزن. نقل بیابون می‌ریزن. های می‌کشن. هوی می‌کشن. شهر جای ما شد...» و تو به دوستت قول می‌دهی که مرتبه‌ی سومی هم در کار باشد برای با او دیدن. 

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ 22:44

تماشای شرط اول در سینما فردوسی بیرجند

مجله 24
زمان انتشار: آبان ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

تماشای شرط اول در سینما فردوسی بیرجند
دلم می‌خواد اینجا فیلمای روز ببینیم


  بیرجند برای خیلی‌ها فقط یکی از استان‌های شرق کشور است؛ مرکز استان تازه تاسیس خراسان جنوبی. برای عده‌ای، شهری است نزدیک مشهد. و حتی هستند کسانی که نمی‌دانند فرق بیرجند و بجنورد چیست.

اما برای من بیرجند، شهر عناب و زرشک، جایی بود که شانزده روز تابستانی‌اش را تجربه کردم. روزهای گرم (البته نه گرمتر از اصفهان و تهران) و شب‌های خنک. شهری با باغ‌های تاریخی اکبریه و شوکت‌آباد، خانه تاریخی اعتمادی‌نیا و روستاهای عجیب و غریب خور، خوسف، بُجد و فورگ که اطراف بیرجند هستند.

سینماهای بیرجند را در نقشه‌ی گوگل دیده و نشان کرده‌بودم که در میانه‌ی یک سفر کاری، سری به‌شان بزنم. در ویکی‌پدیای فارسی نوشته بودند:« اولین سینمای بیرجند در اواخر دوران قاجاریه و در سال ۱۲۹۲ شمسی، با پخش فیلمهای صامت، فعالیت خود را آغاز نمود. این سینما که توسط محمدرضا صمصام الدوله، حاکم وقت زابل ساخته شده بود، از برق کارخانه‌ای بنام "مارشال" استفاده می‌نمود. اکنون نیز بیرجند دو سینما به نام‌های سینما فردوسی و سینما بهمن دارد.»

فقط چهار سینما برای یک استان

هر کجای شهر که  باشید می‌توانید تاکسی بگیرید. در پرانتز بگویم که تاکسی گرفتن در بیرجند اصلاً ترسناک نیست. یعنی تهران و استانبول و پاریس و مسکو نیست که تاکسی گرفتن فقط از عهده‌ی مرفهان بی‌درد برآید! در بیرجند ممکن است دربست بگیرید و راه قابل توجهی بروید و موقع پیاده شدن، راننده بگوید:«هزار تومن» و شما فکر کنید که منظورش سه هزار تومن است.

خلاصه این که اگر سینمای جدید شهر را می‌خواهید ببینید، باید مثلاً بگویید:« دربست، میدان شهدا» و بعد از میدان شهدا در خیابان شهید منتظری، به سمت شمال غربی بروید. اگر هوس کرده‌اید در سینمای قدیمی شهر فیلم ببینید، از همان میدان شهدا تقریباً به اندازه‌ی ده دقیقه به سمت شمال بیایید، وقتی به میدان امام رسیدید، بپیچید سمت راست و بیایید تا برسید به خیابان 17 شهریور سینما فردوسی همان جا جلوی رویتان است. هر دو سینما در نیمه‌ی شمالی شهر هستند. یکی طرف جنوبی خیابان حکیم نزاری و یکی سر شمالی خیابان.

...
خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ 14:34

تماشای سوت پایان و شیش و بش

مجله 24
زمان انتشار: مهر ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

تماشای سوت پایان و شیش و بش در اصفهان
فیلم‌های امروز همه‌شان همین جوری‌اند

 سینما کجای زندگی شماست؟ بیشتر هوس سینما، دلیل سینما رفتن‌تان است یا فیلم خوبی که شنیده‌اید اکران شده؟ چه چیزهایی باعث می‌شوند دوست داشته باشید یک فیلم را در سینما ببینید؟ به سینما رفتن‌های یکی دو سال اخیرتان فکر کنید. دلیل هر کدامشان را یادتان هست؟

شاید شبیه «ستاره» باشید که یکشنبه سیزدهم شهریور ماه با دوستانش آمده بود سوت پایان را ببیند. شب قبلش هم شیش و بش را دیده بودند و هفته‌ی قبل، زنان ونوسی و مردان مریخی را. اول سینما رفتن را انتخاب کرده‌بودند و بعد فیلم‌‌ها را و خب راضی هم نبودند.

شاید شبیه آقای موسوی و زن و دختر نوجوانشان باشید که همراه پسردایی و زن و دختربچه‌شان آمده‌اند سینما. آقای موسوی می‌گوید:« ما را قرار بود این دختر خانوم ببره شیش و بش. بعد ما فکر کردیم سوت پایان مناسب‌تره برای ما بزرگترها و خب اینها هم مجبورند بیایند ببینند. ما معمولاً تقسیم می‌کنیم. می‌گیم اون فیلم را به خاطر شما می‌ریم. شما هم باید این فیلم را به خاطر ما بیایید. فکر می‌کنم کارهای خانم کریمی، کارهای روشنفکری و خوبی باشند، البته فیلم‌های قبلی‌شو ندیدم. ولی تو برنامه هفت، در مورد اکران تهران این فیلم شنیدم که خوب بوده.» خانم موسوی با خنده اضافه می‌کند:« این که توی برنامه هفت، خانم کریمی خیلی هم به آقای فراستی محل نمی‌‌گذاشتند و به در و دیوار نگاه می‌کردند، برای من خیلی جالب بود. این بیشتر جذبم کرد.» برای آقای موسوی، «صرفاً کارگردان مهم است. از قدیمی‌ها، بیضایی و مهرجویی و از جدیدی‌ها، اصغر فرهادی» پسردایی‌اش هم تاکید می‌کند که مهم،...

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ 22:13

به اندازه موهای جوانی‌ام فیلم دیده‌ام

مجله 24
زمان انتشار: شهریور ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

تماشای اینجا بدون من در سینما ایران اصفهان
به اندازه موهای جوانی‌ام فیلم دیده‌ام

آقا و خانم الف سینماروهای قدیمی‌اند. این بار هم خانم الف پیشنهاد داده بیایند «اینجا بدون من» را ببینند. خانم الف می‌گوید:« به خاطر هنرپیشه‌هاش این فیلمو انتخاب کردم. به خاطر فاطمه معتمد آریا و پارسا» آقای الف هم سریع با لبخند اضافه می‌کند:« منم به خاطر خانومم. ایشون منو آورده» و هر دو می‌خندند. آقای الف شصت و چند ساله به نظر می‌رسد اما خیلی راحت می‌توانی پسربچه‌ی ده، دوازده ساله‌ی درونش را ببینی...

دختر مال مردمه 

مادر دارد با احسان حرف می‌زند: «مردم هزارتا عیب دارن. یه جوری لاپوشونی می‌کنن...» صدای خنده‌های کوتاه می‌آید. و آقای الف برمی‌گردد به خانم الف نگاه می‌کند با لبخند. از هر دیالوگی که خوشش بیاید برمی‌گردد به خانم الف نگاه می‌کند همین طوری با لبخند. اما خانم الف همین طوری صاف می‌نشیند و فیلم را نگاه می‌کند... 

یک شب، یک شام خوب

داستان همین‌طور جلو می‌رود. تلخ جلو می‌رود با فراز و فرودها. باز موبایل آقای ح زنگ می‌خورد و آقای ح مسایل کاری‌اش را با ما درمیان می‌گذارد. چهار بچه‌ی 3 تا 5 ساله ترجیح می‌دهند میان صندلی‌های سینما بدوند و بازی کنند؛ از این طرف به آن طرف، از آن طرف به این طرف!

مادر گریه می‌کند. هق هق‌اش بی‌صداست. گریه‌اش، شبیه پانتومیم. خانم کاف به اواخر چیپسش رسیده، می‌زند زیر خنده برای چند ثانیه، صدای خنده‌های تک و توک می‌آید و بعد سکوت. آقا و خانم الف اما نمی‌خندند. راست نشسته‌اند. آقای الف برنمی‎‌گردد سمت خانم الف، حتی.

«می‌دونی چه طوری می‌شه از این همه بدبختی نجات پیدا کنیم؟... یه شب یه شام خوب درست کن. همه با هم بخوریم. همه‌ی درزهای خونه را ببیندیم. بعد یکی‌مون شیر گازو باز کنه...» احسان که این را می‌گوید، یکی دو صدای خنده بلند می‌شود. مادر می‌گوید:« سیگار داری؟!» و تعداد آدم‌هایی که صاف نشسته‌اند و در سکوت خیره شده‌اند به پرده بیشتر می‌شود.

غیرمنتظره‌ها، زندگی را زیبا می‌کنند

صبر می‌کنند تا فیلم کاملاً تمام شود. کمی که از تیتراژ می‌گذرد، چراغ‌های سالن را روشن می‌کنند. تماشاگران آرام از صندلی‌هایشان بلند می‌شوند. آقا و خانم الف هنوز نشسته‌اند. بعد آرام بلند، و جزو آخرین نفرات از سالن خارج می‌شوند... آقا و خانم الف از «گربه روی شیروانی داغ» می‌گویند و خاطرات سینما رفتن‌ها و فیلم‌های مورد علاقه‌شان را تعریف می‌کنند و می‌روند بعد از سینما، شام بخورند.

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ 23:59

نمی‌صرفه فیلم غمناک ببینیم

مجله 24
زمان انتشار: مرداد ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

گزارشی از تماشای فیلم ورود آقایان ممنوع در خمینی شهر اصفهان
نمی‌صرفه فیلم غمناک ببینیم!

از مرکز شهر اصفهان، دروازه دولت، تا پشت عمارت جهان‌نما که بروید، می‌رسید به خیابان آیت‌الله ارباب بعد باید سمت شرقی خیابان را بگیرید و به طرف شمال بروید تا برسید به ایستگاه اتوبوس‌های خمینی‌شهر.

شماره‌ی سینما فرهنگ را از 118 گرفته‌ام. با مدیر سینما، آقای تسلیمی تلفنی، صحبت کرده‌ام و سه شنبه را برای سرزدن به این سینما و تماشای ورود آقایان ممنوع، انتخاب کردم چون به گفته‌ی مدیر سینما، شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها بلیط نیم‌بهاست و سینما شلوغ‌تر. ساعت 15:40 دقیقه می‌رسیم. تقریباً 40 دقیقه طول کشیده تا در ایستگاه آخر از اتوبوس پیاده شویم. مجتمع سینمایی درست چسبیده به ترمینال کوچک. از در ترمینال که خارج شویم، سمت چپ تا سر میدان می‌رویم و دوباره می‌پیچیم سمت چپ. ورودی سینما همین‌جاست.

رعایت شئون شده باشه

 از پله‌ها بالا می‌رویم، از در نیمه باز سینما داخل می‌شویم. جز دو مسئول، کسی نیست. مسئول آپارات خانه می‌گوید اگر تعداد خیلی کم باشد، در این سئانس فیلم را پخش نمی‌کنند. و اضافه می‌کند که مردم این موقع روز به خاطر هوای گرم از خانه بیرون نمی‌آیند...

خوابمون گرفت

... پدر پریا دارد نخ دادن را به آقای جبلی یاد می‌دهد. سر میز ناهار آقای جبلی آخرین تکه جوجه را به خانم دارابی تعارف می‌کند و با خنده می‌گوید:« لقمه‌ی شرم و حیاس» خنده‌های ریز ریز دخترهای ردیف‌مان بلند می‌شود. ...

دیالوگ‌های مورد علاقه‌ات را توییت کن!

... بچه‌های مدرسه تحت تاثیر آقای جبلی قرار گرفته‌اند. هر کدام چیزی در موردش می‌گویند. بعد صحنه‌ی صحبت دبیرها در دفتر مدرسه را می‌بینیم و صحبت خانم دبیر ریاضی که می‌گوید:« اون تقصیر نداره. دخترای این دوره زمونه هار شدن» صدای زنانه‌ای از پشت سر، می‌شنوم که می‌گوید:« راس می‌گه»!

«شما سنگین‌تر رفتار کنین. تو خیابون به‌تون گیر نمی‌دن.» دیالوگی است که با خنده‌های بلند همراه می‌شود و دخترهای کناری را حسابی خوشحال می‌کند. آن قدر که روی صندلی جابه جا می‌شوند و «آفرین» می‌گویند.

آقای جبلی که کیک یزدی را با کاغذش می‌خورد، سینما از خنده و جیغ منفجر می‌شود. دختر صندلی جلویی، سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی کناری و غش غش می‌خندد. والیبال بازی کردن‌ها این بار هم با ابراز احساسات تماشاگران همراه است. دختری از صندلی پشتی می‌گوید:« حالا خوبه دکتره خوشش بیاد از خانوم دارابی!» آقای جبلی توپ والیبال را با پا می‌زند، دکتر شاپوری که امتیاز می‌گیرد دور دخترش می‌چرخد و ادا درمی‌آورد. تیم خانم دارابی و آقای جبلی که بازی را می‌برند، به طرف هم می‌دوند و از هم رد می‌شوند. همه‌ی این‌ها با خنده‌های بسیار بلند تماشاگران همراه است.

خانم دارابی از خواب پریده و با حرص و عصبانیت مسواک می‌زند، دخترهای کناری اول می‌گویند:«اَه!» بعد می‌زنند زیر خنده. خیلی‌ها از این سکانس شیطنت‌آمیز بانمک خوششان آمده. سالن مدام شارژ و دشارژ می‌شود؛ کمی سکوت، بعد خنده‌های تک و توک، خنده‌های دسته جمعی کوتاه، خنده‌های بلند و دوباره چند لحظه سکوت. دختری که روی صندلی جلو، سمت چپ نشسته، مدام با موبایلش پیامک می‌فرستد. به خودم می‌گویم حتماً دارد دیالوگ‌های مورد علاقه‌اش را توییت می‌کند! نور صفحه‌ی گوشی‌اش صاف توی چشم من است. جا‌به‌جا می‌شوم. او هم بالاخره یک ربع آخر، بی‌خیال می‌شود...

خیلی حرف لابه‌لاش بود

... سه دختر جوان بیرون سالن روی نیمکت نشسته‌اند. ساکن خمینی شهر هستند و همه، زیر 25 سال به نظر می‌رسند. شال‌های رنگی سرشان کرده‌اند و وقتی نظرشان را در مورد فیلم می‌پرسم. لبخند می‌زنند، به هم نگاه می‌کنند و دست آخر یکی‌شان می‌گوید:« تو ژانر کمدی، اصلاً توی ایران کار خوبی نداریم. این فیلم تقریباً خوب بود ولی ایدآل نبود. مثلاً یه جاهاییش باورپذیر نبود. مثل این همه تغییر شخصیت خانم دارابی یهو، اونم توی یه روز.» برای دخترها، کارگردان فیلم مهم است.

آخرین فیلمی که در همین سینما دیده‌اند، جدایی نادر از سیمین بوده. اما کمتر به این سینمای شهرستان‌شان می‌آیند و بیشتر در اصفهان فیلم می‌بینند. دلیل‌شان هم شلوغ نبودن این سینما است. یکی‌شان می‌گوید:« بازی والیبالشون خیلی خوب بود. می‌خواست رقابت سالم را نشون بده. اون باز و بسته کردن در هم خیلی حرف لابه لاش بود. شاخصه‌ی عرفی خوبیه که خیلی معناها توش هست.»...

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ 23:25

بنویس: قیصر را 50 بار دیده‌ام!

مجله 24
زمان انتشار: تیر ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

گزارشی از تماشای فیلم جرم در اصفهان- به تماشای تماشاگران، قسمت سوم
بنویس قیصر را 50 بار دیده‌ام!


سینما قدس، جایی در طرف شمالی زاینده‌رود، بین سی‌و‎‌سه پل و پل آذر قرار دارد؛ تنها سینمای خصوصی اصفهان و تنها سینمای با دو سالن نمایش در نصف جهان. داشتم فکر می‌کردم برای سومین شماره‌ی گزاش‌های با عنوان «به تماشای تماشاگران» به تماشای کدام فیلم و تماشاگرانش بروم...

دیالوگ‌های عمیق و پلان‌های پر از حرف

مسعود نورانی، مدیر سینما قدس، می‌گوید:« خانواده‌ها کم آمده‌اند. بیشتر جوان‌ها و قشر دانشجو آمده‌اند. البته خب کیمیایی مشتری‌های خاص خودش را دارد. خیلی‌ها هم دوست داشتند دوبله شده‌ی فیلم را ببینند ولی متاسفانه کپی بدون ترجمه را به شهرستان‎‌ها دادند و بادوبله را به سینماهای ویژه می‌دهند.»

استقبال به حدی که مسئولان سینما انتظار داشتند نبوده. شاید به خاطر امتحانات دانشگاه‌ها و مدارس یا گرم بودن هوا یا خاص بودن فیلم‌های کیمیایی. می‌خواهم میزان مخاطبان جرم را با فیلم قبلی که در همین سالن روی پرده بوده، مقایسه کنم. آقای نورانی می‌گوید:« قبل از این اخراجی‌های 3 را داشتیم. و درست نیست که این فیلم را با آن مقایسه کنیم. اخراجی‌ها را نمی‌شود با هیچ فیلمی مقایسه کرد. خدا پدر ده نمکی را بیامرزد که هر سال یک فیلم درست می‌کند و عده‌ای را می‌کشاند به سینماها. اما فیلم بعدی، «قصه‌ی پریا» است. آن را می‌شود با جرم مقایسه کرد.»...

برای کارگردان قیصر

یک ربع به آغاز نمایش مانده. بیشتر تماشاگران، جوان اند. جوان‌ها زیر 30 سال که یا دو نفری آمده‌اند یا گروهی. دارم چشم می‌گردانم ببینم سوژه‌ی جالبی پیدا می‌کنم یا نه. کنار پوسترهای روی دیوار، مرد حدوداً شصت ساله‌ای می‌بینم. حس می‌کنم باید حرف‌های زیادی برای گفتن داشته باشد. لحن حرف زدنش، شبیه بعضی شخصیت‌های فیلم‌های سیاه و سفید است. می‌گوید:« به خاطر آقای کیمیایی اومدم. من تمام فیلم‌هاشو دیده‌ام. ایده‌هاشو دوست دارم. چون ایرونیه. دنبال خطهای فکری دیگه نیست. بین همین مردم بزرگ شده. دردشون را می‌شناسه. مخصوصاً درد نسل‌های قدیمی را.» بعد با هیجان اضافه می‌کند:« بنویس، قیصرش را 50 بار دیده‌ام. یک ماه هر شب رفتم سینما چهارباغ، سانس 20:30 تا 22:30 قیصرو دیدم.»

خانمش می‌خندد و می‌گوید:«...

برای حامد بهداد

صحبتم که با اولین تماشاگران جرم، تمام می‌شود، دو دختر و پسر جوان را می‌بینم که روی نیمکت نشسته‌اند منتظر شروع فیلم. کمتر از ده دقیقه مانده تا درهای سالن باز شوند. وقتی می‌پرسم چرا جرم را برای تماشا انتخاب کرده‌اند، می‌خندند. بعد یکی از دخترها می‌گوید:«...

آخی، عزیزم!

... سیامک انصاری را که می‌بینیم، خانمی از صندلی جلو برای کنار دستی‌اش توضیح می‌دهد که این همان مستشار قهوه‌ی تلخ است. بعد ریز ریز حرف می‌زنند و می‌خندند. اینجا صدای حرف‌زدن‌ها زیاد است.  اما مهم‌ترین واکنش تماشاگران، آنجاست که حامد بهداد دارد با رضا حرف می‌زند. حالات صورت، خنده‌ها و دیالوگ‌هایش آن قدر جالب است که چند بار صدای «آخیی»، «عزززیزم» را از این طرف و آن طرف می‌شنوم!

جای خالی صدای رضا یزدانی روی تیتراژ

هنوز تیتراژ فیلم بالا نرفته، که چراغ‌های سالن روشن می‌شود. روی صندلی نشسته‌ام که می‌بینم اولین کسانی که از سالن خارج می‌شوند، همان مرد و زنی هستند که اول باهاشان مصاحبه کرده‌ام. برایم عجیب است. حیف که به‌شان نمی‌رسم وگرنه می‌پرسیدم چرا این قدر زود سالن را ترک کردند...

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ 0:32

این فیلم تلفات نداشت

مجله 24
زمان انتشار: خرداد ماه 1390
آدرس: مجله 24، ویژه‌نامه‌ی سینمایی همشهری ماه، بخش سینما و زندگی، صفحات 140و 141

گزارشی از تماشای فیلم خیابان بیست و چهارم در اصفهان- به تماشای تماشاگران، قسمت دوم
این فیلم، تلفات نداشت

یک، دو، سه... نوزده نفریم. یک زن و مرد جوان، آن پایین نشسته‌اند. دوستم می‌گوید:« این‌ها فیلم را نگاه نمی‌کنند. نور موبایل‌هایشان را ببین!» چهار زن و دختر جوان در ردیف جلوی ما نشسته‌اند. زن و مردی هم انتهای ردیف، دارند فیلم را تماشا می‌کنند. پشت سرمان، چهار ردیف عقب‌تر و سمت راست سالن، دو ردیف عقب‌تر، هم دو زوج دیگر را می‌بینم. یک مرد میان سال و دو دختر و دو پسر جوان که با نیم ساعت تاخیر می‌رسند، و ما دو نفر، همه‌ی بینندگان سانس 4:30 تا 6 سینما فلسطین هستیم.

این دومین بار است که می‌خواهم به تماشای تماشاگران بروم و تجربیاتم را برای 24 بنویسم. روزنامه‌ی محلی را برمی‌دارم. چه فیلم‌هایی روی پرده‌اند؟! «جدایی نادر از سیمین» و «اخراجی‌های 3» را ماه پیش دیده‌ام؛ هم فیلم‌ها را و هم نمونه‌ای از تماشاگرانشان را. «زن‌ها شگفت‌انگیزند» را خواهرم دیده و تمام داستان را برایم تعریف کرده. خیلی در دسته‌بندی «فوتبالی‌ها» نمی‌گنجم! پس می‌ماند «یکی از ما دو نفر» و « خیابان بیست و چهارم» پوستر اولی را دیده‌ام و اسم دومی به نظرم جالب می‌رسد اما در موردش هیچ چیزی نمی‌دانم. همین را برای دیدن انتخاب می‌کنم.
 

چهارباغ عباسی؛ شانزه لیزه‌ی اصفهان

سینما فلسطین را دوست دارم. سینمای نسبتاً کوچک و درجه دویی است که سالن نمایشش به سمت پرده، نسبتاً شیب زیادی دارد طوری که اگر انتهای سالن بنشینی، حس می‌کنی یک طبقه با جلویی‌ها فاصله داری. سینما فلسطین هم مثل سینما ایران، خانواده و سپاهان در خیابان چهارباغ است. با این حساب می‌توانیم چهارباغ عباسی را شانزه‌لیزه‌ی اصفهان حساب کنیم؛ خیابانی که تقریباً نیمی از سالن‌های نمایش «نصف جهان» را در خود جای داده! ا...شما گلین!
فیلم رسیده به سکانس با حضور نیکی کریمی. یادم می‌آید اولین فیلمی که با بازی او در سینما دیده‌ام، «دو زن» دوست‌داشتنی آن روزها بود. دخترک داستان در این سکانس ژست خانم‌های جوان فیلم‌های دیگر را گرفته. ایستاده در مطب روانشناس. راه می‌رود، حرف می‌زند و گاهگاهی پرده را کنار می‌زند و از پنجره به پایین نگاه می‌کند. دوستم می‌گوید:« بین همه‌ی این بازیگرا. من فقط بازی دختربچه را دوست دارم.» من مخالفم...

فیلمو ندیدیم!

دو دختر و دو پسر جوان می‌خندند و می‌گویند:« ما که فیلمو ندیدیم!» ولی صحنه‌ی دوست‌داشتنی مورد توافق همه‌شان، جایی است که قاتل، دست دخترک را می‌گیرد. توضیح می‌دهند که فیلم هیجان داشته و این طور فیلم‌های جنایی کم‌اند. می‌گویند فیلم خوب بود و با خنده و شوخی از سینما خارج می‌شوند. مسئولی که منتظر است صحبت‌هایمان تمام شود تا در سالن را ببندد می‌گوید:« آخه اینا که برای فیلم نیومده بودن.»...
      

زن‌ها ببینند، درس بگیرند
از کوچه‌ی کنار سینما وارد خیابان می‌شویم و دوباره می‌رسیم رو به روی سینما. چهار مرد میان‌سال و جوان، در ورودی سینما ایستاده و نشسته‌اند. هر کدام مسئولیتی دارند. مسئول درب ورودی نمی‌دانسته که مخاطبان زیر 12 سال بهتر است این فیلم را نبینند و بچه‌ها هم تا به حال برای دیدن خیابان بیست و چهارم به این سینما آمده‌اند. استدلال مرد این است که اشکالی ندارد چون...
زن و مرد جوانی برای سانس جدید می‌رسند. هنوز 15 دقیقه مانده. از سینما بیرون می‌آییم. دوستم می‌گوید:«آخی چه قدر اینها سینما رو دوست داشتن. خیلی دوستشون داشتم.» خوشحال است که بعد از فیلم با مردم صحبت کرده‌ایم و اذعان می‌کند که بعد از این صحبت‌ها، نظرش نسبت به فیلم کمی تغییر کرده است.

خواندن بیشتر ..
نویسنده: نفیسه حاجاتی
عنوان متن تبلیغات
© نون‌ح‌‌‌