در نکوهش انفعال و ستایش عصیانگری
آخر روزی، در دنیای مونولوگها غرق خواهیم شد!
سهشنبه، 18دیماه 1386، صفحه جوان، روزنامه اصفهان زیبا، شماره سیصدوسیوسوم
این مطلب را در سایت روزنامه بخوانید-->[ اینجا ]
---------------------------------------------------------------------
سلام. خوبی؟! آب و هوا اونجا چهطوره؟ همه چی میزونه؟!... منم خوبم. ملالی نیست جز... جز کمی اعصاب خورد و خاکشیر که این روزها حسابی گران شده و کمی... ولش کن اصلاً! حالا همین که دارم حرف میزنم کافیه دیگه. امیدوارم بتوانی این حرفها را گوش بدهی. الان نشستم اینجا روی یک نیمکت کنار این رودخانهی نازنین. اینبار با موبایل باهات حرف میزنم. اینطوری خیلی طبیعی و زندهتره. صدای پای آب را میشنوی؟!...
از یک محفل کاملاً ادبی میآیم. خیلی برنامهی جالبی بود. عجب خوب و دلنشین صحبت میکرد این آقای دکتر مشهور. برنامه که تمام شد. دختری آمد با آقای دکتر صحبت کند. لحن و حرفهایش برایم جالب بود. کنار ایستادم تا حرفش تمام شود. پرسیدم که آیا خودش نویسنده است. گفت که خیلی به ادبیات علاقه دارد ولی به آن معنا، نویسنده نیست. یک ساعتی با هم صحبت کردیم. حرفهای جالبی برای گفتن داشت و یکجور حس قشنگ جوانی در کلامش موج میزد. یک حس ناب دلنشین که اینروزها، در کمتر لحنی میتوانی پیدایش کنی. معترض بود به این محفل ادبی به فضای شهر به آدمهایی که خیلی کمتر از آنکه نمایش میدهند، میفهمند و... «اینجا مگه محفل ادبی نبود؟! چرا یک پارچه بزرگ جلوی سالن زدهاند، نوشتهاند: مقدم مدعوین محترم را گرامی میداریم؟! چرا اساتید محترم ادبیات در صحبتهایشان از این همه کلمهی انگلیسی و عربی استفاده میکنند؟ چند نفر در این سالن میدانند که کلمه «دکوپاژ» که جناب سخنران گفت، یعنی چه؟!... یک جای دیگر، یک جلسهی ادبی بود درباره مثنوی. استاد میهمان، دربارهی مثنوی دانش زیادی نداشت و بعضی از حرفهایش اشتباه بود. هیچکس اعتراض نمیکرد. من اما چند بار با استاد بحث کردم و نظرم را گفتم. آخر جلسه بعضی از دوستان که ناراحت شدهبودند، اعتراض کردند که چرا با استاد بحث میکنی. به فرض هم که غلط گفته باشد. ما آمدهایم حرفهایش را بشنویم و برویم. تو چرا اعتراض میکنی؟!»...
گاهی عجیب دلم برای این مشخصهی جوانی که خیلی وقتها گماش میکنیم یا در درونمان میمیرد یا میرانده میشود، همین «عصیان»، این روح «سازشناپذیری» تنگ میشود... کم است. خیلی کم شدهاست. چرایش را نمیدانم... تو میدانی؟!... البته اشتباه نکنیدها! «نق زدن» را همه بلدیم اما...
دوستی زنگ زده. دعوت میکند در یک سری کلاس مخصوص جوانان شرکت کنم. هدف این کلاسها چیزی در مایههای توانمند کردن قشر تحصیلکرده فارغشده از دانشگاه و این حرفهاست. استقبال از برنامه هم تا جایی که من میبینم زیاد است. استاد با سر افراشته وارد میشود. به جمعیت نگاه و دفترش را باز میکند. دستور میدهد که فقط بنویسیم... دور و بر را نگاه میکنم. همه سرها پایین، مشغول نوشتناند. دقیقاً شبیه کلاسهای املا در دبستان. من اما نمینویسم و دوست دارم این را استاد محترم ببیند! گوش میدهم و گاهی که از حرفی خوشم میآید، یادداشتش میکنم. بعد از هر یکی، دوصفحه، استاد وقفهای کوتاه میدهد. یک کلمه میگوید و بعد از همه میخواهد که تعریف دقیقی برایش ارائه دهند. نظرها گفته میشود و بعد از رد شدن، استاد تعریف خود را ارائه میدهد... میپرسم:« استاد! این تعاریف را چه کسانی ارائه دادهاند؟! خود شما یا مثلاً یک سازمان جهانی معتبر؟!»... کمی مکث میکند و جواب میدهد:« ما خودمان با اساتید گروهمان این تعاریف را ارائه دادهایم. ولی خب شما اگر میتوانید بهترش را ارائه بدهید.»...
گاهی فکر میکنم ما در حال غرق شدن در دنیای مونولوگها هستیم. همهجا محکوم به شنیدنیم در حالی که هیچجا یادنمیگیریم که چگونه صحبت کنیم. چگونه بحث و نبادل نظر کنیم و چگونه خوب بشنویم و خوب بگوییم.
«گوش کن!» این جمله را چند بار در روز میشنوید؟! فکر میکنید اگر همهی ما بلد بودیم که هم خوب بشنویم و هم خوب بگوییم، دیگر احتیاجی به این جملهی دستوری بود؟! یا اگر بلد بودیم اعتراض کنیم و از همه مهمتر، قبل از انجام هر کاری به دلیل و ضرورتش فکر کنیم، دیگر کسی پیدا میشد که جرات کند افعال این چنینی بهکار ببرد؟!... اصلاً کجاست این روحیهی عصیانگری جوانانه؟! چرا اینقدر منفعلیم؟!...
دیگر وقت نیست. الان تلفن قطع میشود. فعلاً اینها در گلویم گیر کردهبودند که اگر نمیگفتم، حتماً خفه میشدم! مرسی که با تمام مشکلات، حرفهایم را دانلود کردی و شنیدی...
راستی همخانهی عزیز، لطفاً این پیغام را پاک نکن و پیش خودت نگو «این دیوونه شده!» این حرفها را به تو نگفتم. چون میدانم حوصلهی شنیدنش را نداری. این پیغام، پست صوتی این هفتهی رادیوی اینترنتیام است. برای آنها که «میخواهند» بشنوند.
