یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۶ 16:31

دلخوشی های کوچک زندگی(9)

  ---------------------------------------------

                               یکشنبه،۲۸مرداد ۸۶، ویژه‌نامه جوان(اکسیر) شماره نهم

                            مصاحبه با سه دختر طلبه در باب دین و جوانان و زندگی‌امروز

زندگی بهتر از این نمی‌شه!

------------------------------------------

سه‌شنبه، 30مرداد، روز جهانی مسجد است. به همین بهانه تصمیم گرفتیم به موضوع رابطه‌ی جوانان و دین بپردازیم. بعضی‌ها اسمش را می‌گذارند، دین‌گریزی، برخی‌ها هم می‌گویند: بنویسید از « ظاهر» دین گریزانند. به هر حال بهتر دیدیم به سراغ کسانی برویم که این دو مورد درباره‌شان صادق نیست!... یکی از همکاران، گفت که چند طلبه‌ی خانم را می‌شناسد، هماهنگی‌ها انجام شد و ساعت 4:30 عصر دوشنبه، در دفتر روزنامه قرار مصاحبه گذاشتم. بیست دقیقه‌ای دیر می‌رسند. انتظار سه دختر چادری با دستکش‌های مشکی و حتی روبنده را می‌کشم! از در که وارد می‌شوند، اما سه دختر خنده‌رو و پر از انرژی مثبت هستند که جلو می‌آیند، دست می‌دهیم و یکی، دو ساعت باهم گپ می‌زنیم!

نفیسه ترابی با لیسانس کشاورزی دانشگاه آزاد، اله جوادی با دیپلم و بیت‌الهدی چیانی با دیپلم ریاضی، فیزیک تصمیم گرفته‌اند، تحصیلاتشان را در حوزه ادامه بدهند و الان در پایه سوم(یا به قول خودمان، سال سوم) حوزه تحصیل می‌کنند.

-چی شد که وارد حوزه شدید؟ یک حس بود، احساس نیاز ،چی بود خلاصه؟!

جوادی- من کنکور دادم و قبول هم شدم ولی اصلاً انتخاب رشته نکردم چون مطمئن بودم که می‌خواهم بروم حوزه... شاید یه جور الهام بود!

ترابی- خُب برای من الهام نبود. رشته‌ی دانشگاهم را دوست داشتم و تصورم هم در مورد حوزه، جالب نبود. لیسانسم را که گرفتم، کمی تحقیق کردم و دیدم مسیر زندگیم از حوزه می‌گذرد.

چیانی- من سه سال تحقیق کردم تا به این تیجه رسیدم که در حوزه درس بخوانم. من خانواده‌ی فوق‌العاده مذهبی دارم. من آدمی هستم که همیشه تا فلسفه‌ی چیزی را نفهمم قبولش نمی‌کنم و با اجبار نمی‌توانند به کاری وادارم کنند.خانواده‌ام از من خواستند که چادر سر کنم. من هم ازشان دلیل خواستم. پدرم چند کتاب به من معرفی کردند و با خواندن آن کتابها(کتابهای مهریزی،همایونی و کتاب «شخصیت زن» از خانوم امین) در اوج شکل‌گیری شخصیت، چادر را انتخاب کردم بعد هم توسط یک خانواده‌ی روحانی با حوزه آشنا شدم. الان هم شادترین فرد خانواده‌ام. واقعاً احساس می‌کنم زندگی بهتر از این نمی‌شه! انگار همین الان از تو شارژ بیرون آمده‌ام!

- دید خانواده نسبت به تصمیم شما چه‌طور بود؟ موافق بودند؟

ترابی-خانواده‌م موافق نبودند. هم به خاطر تصوری که از حوزه داشتند، هم این که من آن زمان کار می‌کردم(پرورش قارچ و...)می‌گفتند: کارت را ادامه بده. ولی بعد همسرم را مجاب کردم و دیگه حل شد.

جوادی-خانواده‌ی منم موافق نبودند. می‌گفتند منزوی می‌شوی و فامیل هم موافق نبودند. حالا هم توی مهمانی‌ها و مجالس من همیشه لباسهای شاد می‌پوشم و سعی می‌کنم رفتارم خیلی خوب و عالی باشه تا بفهمند که آدم حزوی اصلاً هم منزوی نیست.

-اولین روزهای ورودتان به حوزه چه حسی داشتید؟ چه چیزهایی برایتان متفاوت یا جالب بود؟

ت- روز اول من مونده‌بودم که اصلاً چه طور باید برم! رویم خیلی زوم می‌کنند، چه طوریه! حس خوبی نداشتم. ترم‌های اول خیلی برایم سوال پیش می‌آمد ولی فضای خوبی بود و روابط خیلی گرم و صمیمی.

چ-البته من فکر می‌کنم که ما خیلی شانس آوردیم که اساتید و مدیر روشنفکری داریم که فضای بازی ایجاد کرده‌اند. همه، هر سوالی که داشته‌باشند می‌پرسند و هیچ محافظه‌کاری نیست.

ج-من به دلیل مسافرت، 10 روز دیر رسیدم و وقتی هم که وارد شدم، جشن بود و مراسم انتخاب نماینده طلاب. خیلی محیط خوبی بود.

-اصلاً، حال و هوای حوزه‌چه طوریه؟مثل کلاسهای دانشگاه، محل سخنرانی اساتیده یا بحث و این حرفهاست؟

چ-برای درسها، رویه‌ی پژوهش وجود داره. کنفرانس دادن داریم. درسهامون خیلی کاربردیه. مثلاً روش سخنرانی داریم. نظام خانواده، اخلاق کاربردی و... اگر آدم اهلش باشه، می‌تونه مثه فرشته‌ها زندگی کنه!(خنده جمع)... نمی‌دونم، من چرا این‌قدر لذت می‌برم!

ج-بله درسهای خیلی جالبی داریم. مثلاً «علم اخلاق» من را با دنیای دیگری آشنا کرد. یک استادی داشتیم.آقای [...] بحث منطق را می‌کشاندن به شوهرداری و آش برگ و آش رشته! آخرشم من نفهمیدم آش رشته چه فرقی با آش برگ داره!(خنده جمع)

چ-چرا.. من فهمیدم! رشته‌ی آش برگ را خود آشپز درست می‌کنه ولی آش رشته، رشته‌هاش همین‌هاست که از مغازه می‌خریم!

ج- ببینید در حوزه، همه در یک هدف مشترک‌اند. یک جایی از دلشان به‌هم گره خورده. هم‌دلی و پایبندی به ارزش‌ها خیلی زیاده.

-شما سه ساله که در حوزه هستید. به نظرتان، یک طلبه چه محدودیتهایی دارد؟!

ت-خیلی زیر ذره‌بینه! مخصوصاً آقایان. مثلاً یک روحانی با خانومش نمی‌تواند برود پارک، قدم بزند. اگر سوار اتوبس بشود، یک چیزی می‌گویند. پیاده برود، یک چیزی می‌گویند. ماشین داشته باشد، یک برخوردی دارند. خلاصه هرکاری بکند، مردم یک حرفی می‌زنند.

ج- اسلام را با روحانیت می‌شناسند. اگر یک طلبه، یک کار اشتیاه کرد، فکر نمی‌کنند که او هم یک انسانه و همه‌ی آدمها عیبها و خطاهایی دارند. سریع تعمیمش می‌دهند به همه و به اسلام.

ت- ببینید! من وقتی می‌روم در یک بیمارستان، یک پرستاری با من بدرفتاری می‌کند نمی‌گویم همه‌ی پرستارها این طوریند ولی این تعمیم دادن برای روحانیون وجود دارد. وظایف روحانی برای مردم تبیین نشده.

چ-نسبت به روحانیت آگاهی ایجاد نشده. و این اشکال تا حدودی تقصیر خود جامعه‌ی روحانیت هم هست که تا حدودی بسته است و سر به جیب فرو برده. در قدیم هر کسی می‌توانست به حوزه وارد شود. اصلاً گاهی، وقتی روحانی فوت می‌کرد، لباسش را به پسرش می‌دادند. و این عدم غربالگری درست، باعث به وجود آمدن تصور اشتباه نسبت به روحانیت شد. و مشکل دیگر، تشتط حوزه‌هاست. ما دو نوع حوزه داریم. یک سری از حوزه‌ها که فکر می‌کنم در کل استان اصفهان 10،12تا بیشتر نباشند، زیر نظر مرکز مدیریت حوزه‌ی علمیه‌ی قم هستند که نظام‌مندند. مانند مدرسه‌النفیسه، فاطمه‌الزهرا، مجتهده‌امین و...اما یک سری دیگر هم هستند که به صورت خودگردان اداره می‌شوند و هرکس می‌تواند خودش انتخاب کند که چه درسهایی بخواند. که خُب اینها هم یک حسن‌هایی دارند و یک معایبی.

حالا فکر کنید،من تحت تاثیر این گپ خودمانی، تصمیم گرفته‌ام دانشگاه را رها کنم و بیایم در حوزه درس بخوانم! چه باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟

ج- اوایل اردیبهشت یک امتحان ورودی دارد(مثل کنکور) و بعد از آن مصاحبه. سال اول هم اگر معدل کمتر از 14 شود، اخراج می‌شوید. پیش نیاز آزمون ورودی هم درسهای رشته‌ی ادبیات دبیرستان است.

آینده شغلی محصلین حوزه چیست؟!

-همه فکر می‌کنند کسی که در حوزه درس می‌خواند، می‌شود خانم جلسه‌ای!در حالی که اصلاً این طور نیست. خیلی از این خانم جلسه‌ای‌ها هم اصلاً تحصیلات حزوی‌ ندارند. و بعضی‌هایشان حتی به مردم اشتباه جواب می‌دهند.چون حوصله ندارند بگویند:«مطالعه می‌کنم، بعد جواب می‌دهم.»

چ- من چون به کارهای سیاسی علاقه‌دارم، می‌خواهم نماینده‌ی مجلس بشوم و بعد هم استاد دانشگاه! این پروژه‌ی سه ساله‌ام است!

ج-چون می‌بینم استادانمان خیلی مورد قبول و احترام هستند در جامعه، دوست دارم پا جا پای استادانم بگذارم.

ت-من به ادامه تحصیل تا دکتری فلسفه فکر می‌کنم. البته من چون مادر هستم، فکر می‌کنم مهمترین وظیفه‌ام، وظیفه‌ی مادری‌ست وظیفه‌ی پرورش نسل بعد.من می‌خواهم از خانواده‌ی خودم شروع کنم .اگر بتوانم بچه‌ی خودم را از لحاظ فکری اغنا کنم، او هم می‌تواند دوستانش را اغنا کند و این کار خیلی بزرگیه.

-برای من که گفت‌وگوی خیلی جالبی بود .امیدوارم شما هم راضی بوده‌باشید.حرفی هست که توی گلویتان گیر کرده باشه؟!

چ- فقط می‌خواهم بگویم در مورد حوزه: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید!

نویسنده: نفیسه حاجاتی
عنوان متن تبلیغات
© نون‌ح‌‌‌